
تماشای غروب
شماره ۵ | جنگ ما | چهل روز زیر بمب
سیوهشت روز، جغرافیای ما مچاله شد. دنیا با تمامِ عرض و طولش، آنقدر عقبنشست تا شد قوارهی همین خانه، همین مبل، و چهاردیواریهایی که مرزِ تمامِ جهانِما شد. آسمانِ ما غریبه شده بود؛ آنقدر ناآشنا که بیش از آنکه ببینیم، شنیدیم. گوشهایمان تیزتر از چشمهایمان شد و در ظلماتِ مطلق، دستهایمان را به زبریِدیوار گرفتیم تا مسیر را بجوییم و از حرکت باز نمانیم .<br /><br />جنگ برانگیزانندهی حواس است، اما دوستداشتنی نیست. از آنهایی است که بدنرا تکانِ ریزی میدهد و ناگهان، همهچیز برای بیدار ماندن قد میکشد. در آنسیوهشت روز، جهان عقب رفت ، عقب رفت ، عقب رفت تا هیچچیز جز <b>«</b>گرما<b>»</b> نماند. گرمایِ لحظهی نخستین؛ همان نقطه ای که همهچیز در آن مچاله بود و متولد شد.<br /><br />ما فقط زندهماندگانِ تصادفیِ یک تقویمِ پرآشوب نیستیم؛ ما «بازماندهایم». و بازماندهبودن، یعنی بلد شدنِ رسمِ «خاموشیکشی»؛ یعنی تصاحبِ توانِ روایت در لحظهایکه در آستانهی تماشای جهانی ایستادهایم که اگرچه تازه است، اما غریب است. چنان که شمس فرمود: <b>«</b>من<b> </b>غریبم<b> </b>و<b> </b>غریب<b> </b>را<b> </b>کاروانسرا<b> </b>لایق<b> </b>است<b>.»</b><b></b><br /><br />این پادکست، روایتِ آن کاروانسرای غریبی است که پس از انفجارِ آن سیوهشتروز، برای خودمان ساختیم. روایتی برای دیدنِ افقهایی که فقط از میانِ شعلههای آنگرمای نخستین، تماشایی میشوند.»






